این کانال فضایی اختصاصی برای انتشار سریالی رمان «مفتبر» است. نویسنده، بنفشه موحد، داستانی پر از تنش، عشق، رابطههای پیچیده خانوادگی و انتقام را با نویسندگی جذاب روایت میکند. پارتها منظم و با جزئیات بالا منتشر میشوند که خوانندگان را مجذوب داستان میکند. در پایان پستها، تبلیغاتی برای دریافت فایلهای کامل کتابهای نویسنده یا محصولات دیگر مشاهده میشود که نشاندهنده فعالیتهای تجاری است.
داستانگویی و نویسندگی باکیفیت و جذاب، اما شامل تبلیغات فروش فایل کتاب در انتهای پستها.
خوانندگان رمانهای فارسی و علاقهمندان داستانهای عاشقانه و درام، احتمالاً خانمهای جوان و میانهسنی.
fiction
پارتگذاری منظم رمان
positive
_چالت میکنم به قرآن… بعد از یک هفته … بعد از آن امضای طلاق… این تنها پیام نامجو بود… نمیدانم چرا ولی استرس میگیرم… _به من خیانت کردی…وقتی که زن من بودی…به من خیانت کردی…جلو در خونتونم…بیا پایین……
#پارت۳۲۹ #329 با خشم چشم میبندد و سعی میکند درگیر حسی که ناگهان وجودش را زیر و رو کرد نشود… دست بالا میبرد…باید میگفت که چه غلطی بیرون از این خانه میکرد که دم به دقیقه…سر از آنجا در می آورد… چش…
#پارت۵۸۸ #p588 مثل نیلوفر؟!!! زن از درون تعجب میکند… حساسیت مشکات را می شناخت نسبت به نیلوفر!!! _میز میچینی برامون؟!… _بله آقا حتما…عصرانه؟!… دو صندلی کنار هم را نشانه میرود… _این قسمت…نه ناهار……
暂无评价
成为第一个分享此频道体验的人。
#پارت۷۹۰ #p790 از پله ها آرام آرام بالا میرود… نفس عمیق میکشد تا برنگردد و گردن نیلوفر را خورد کند… تا همین جا هم به ضرب و زور علیرضا خودش را کنترل کرده بود… دستگیره ی در اتاق ماهور را چنگ میزند…
خبر حاملگیم رو میخواستم به خانواده و فامیل بلند اعلام کنم و با وجد به خواهرم گفتم: - جوراب نوزاد رو کردی تو جعبه کادو؟! - آره دیگه آبجی چند بار میپرسی برو بگو شوهرت بیاد بازش کنه... کجاست اصلا؟ سر…
#پارت۷۸۹ #p789 کوروش با نفس های کشدار و چشمان سرخی که عصبانیتش را فریاد میزد به رفتن نیلوفر نگاه میکند… علیرضا دستش را روی دست کوروش فشار میدهد و از جا بلند میشود… _ممنون…نمیدونم آشپز کی بوده…غذاه…
#پارت۷۸۸ #p788 انتظار واکنش داشت ولی نه تا این حد… تا این حدی که مستقیما قرص را چنگ بزنند و علت مصرفش را بپرسند!!! _دکتر برام تجویز کرده… نیلوفر با ناراحتی خشاب را بیشتر نگاه میکند: _دکتر چرا بای…
#پارت۷۸۷ #p787 علیرضا سعی میکند خیلی به روی خود نیاورد ولی دقت پانیذ و نیلوفر…نگاه مستقیم کوروش را به همراه دارد… کوروشی که فکش منقبض شده و خیره به آنها حتی پلک هم نمیزد… علیرضا اینبار ضربه ای به…